ذبيح الله صفا

1192

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

رخسار تو آب در رخ گل نگذاشت * زلف تو شكن بجعد سنبل نگذاشت تا همچو بهار از گلستان رفتى * گل نوبت فرياد به بلبل نگذاشت * از دوريت اى تازه‌گل باغ مراد * چون غنچهء چيده خنده‌ام رفته ز ياد گريان چو پيالهء پرم در كف مست * نالان چو سبوى خاليم در ره باد * در آتش تب چو رويت افروخته شد * پنداشت دلم كه مصحفى سوخته شد تا رنگ ترا شكسته ديدم چون خط * چشمم چو لب زخم بهم دوخته شد * بر لب ز غم تو خنده خوناب شود * گر شيشه بطاق دل نهم آب شود اين شورى بخت بين كه شبهاى وصال * بر ديده اگر نمك زنم آب شود * در كعبهء عشق اگرچه شبهاى دراز * كرديم من و شمع بيك قبله نماز من جمله نياز گشتم او شد همه ناز * من محرم هجر گشتم او محرم راز * تا چند ز داغ اين سخنها سوزم * پروانه‌صفت در انجمنها سوزم آن به كه بگوشه‌يى روم وز تف دل * چون شمع سر مزار تنها سوزم * اى ناله به سينه بسته شد راه از تو * نوبت بنفس نمىدهى آه از تو اى بخت چه آفتى كه بر قامت شب * پيراهن صبح ماست كوتاه از تو * در گوشهء چشمت اى جگرگوشهء ماه * بر روى كرشمه مىرود فتنه به راه تا خوى بناز كرده آن چشم سياه * افتاده قيامتش بدنبال نگاه * ماييم و خروش و جوشى از هر طرفى * چون شمع ز آتش بلب آورده كفى زين غمكده چون صورت فانوس خيال * ما را ندهند غير دودى و تفى